آن مرد می آید...
بــه وبــلــاگ بــچـه هـای عـصـر دلـتـنـگـی خــوش اومــدیــد
تاریخ : 8 فروردين 1391
نویسنده :


آن مرد می آید!

آن مرد زیر باران می آید!

سال اول دبستان بودم،که معلم این جمله های آشنا را می خواند و ما هم به دنبالش کودکانه می

نوشتیم و تکرار می کردیم.

گرچه آن روزها گذشت و یادش به خاطره ها پیوست،اماحالا فکر می کنم آن مرد باید تو باشی که زیر

بارانی از اشک شوقمان می آیی!

سوار بر اسبی سپید، با دستانی پر از مهر و عدالت، تا گلخند شادی را بر روی لب هامان بنشانی.

آقای نور! حضرت آدینه ها!

تو آن حقیقت جاویدی هستی که می آیی،این را همه می دانند،اما آخربگو چقدر مانده به آن روز؟

روزی که شانه ها عطر باران می گیرند و دست ها طراوت!

روزی که پایان شب تاریکیست و قطاری از نور،بر ریل های زمان تو را به ایستگاه دیده مان می آورد تا با

شاخه شاخه نرگس به استقبالت بیاییم.

از*مجتبی*



|
امتیاز مطلب : 22
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








آخرین مطالب

/
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.